خرید بک لینک
حاشا نهفته حســـــــرتِ در قلبِ تنگِ من با مرگ من نهفته شــــــــــود در دل کفن گرچه چو جانم عشق تومحبوس جسمم است پرواز ِ اوست پر زدن ِ جـــــان من ز تن آوخ ، شگــردِ نسبتِ خونی و عاشقی ست سهـــــــــراب را جگر بدرَد دستِ تهمْتن مُشکِ ختن به زلــــف تو دارد رهی دراز کز بوی زلف تو به خطا رفته بس خُتن در محفلی که سوزش ِ شمع ِ دلی ست ساز گوشی به سوز نی نکند کوک ، اهل فن تا چنگِ گنگ عشـق تو زد زخمه بر دلم از زُهره نغمه سرشد از این خون به دل شدن بهرام باعزت

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

تا نهان از نظر و چشم زمین

و زمان

و پر از بکرترین منطقی از تجربه ی یک باور

جاده ی نیمه شبِ هر شب را

تا رسیدن به سحر پیشه ترین روشنی ِ لذتی از یک دیدار

ما مسافر هستیم

تا ابد غیر به عشق

مذهبی نیست که کافر هستیم

بهرام باعزت

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

سو به سو در پيِ آن زخمِ ِنهان شــــد بصرم مو يه مويه اثرِ زخمه ي جـــان مي شمرم آن كسي كــه خبـــر از پرده ي اسرارم داد مي درَد پرده به هــر لحظه ي شام و سحرم تا بر آن زلــف دلاويز خيالــــــــم ره زد مو به مو حــــالِ دلِ زار برويد به ســــرم مصلـــحت نيست هلاكم كنــد از غم ورنه از ســــر انداخـــت توان حاشيه هاي دگرم گر نديدي كه شود زنده يكي مرده ي محض بعدِ مــــــرگــم بنشين يك نظري در نظرم در نفَس نيست توانائي از اين بيش و به عقل زد توهّم كـــــــــه پشيمان شده ي دربدرم گرنصيب من از عشق تو جگر سوختن است وايِ آن لحظه كـــــه سوزي نبود بر جگرم نقد جـــــــان بر سر سوداي جنون مي دارم كـان چو پنبه به در از آتشِ عشقت چه برم؟ هـر كمندي بگشايد گره از بسته ي خويش تار موي تو مگــــــــر جان نكند مختصرم؟ بهرام باعزت

برچسب: لی سویان و به سو بین, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

امروز عصر ، باغ خیالت که در گشود شوقی دلم ربود بوی تو تا حوالی ِ آن کلبه ام کشاند عشقم به سر فشاند دردم به در نشاند باور نمی کنی ! آن جنگل ِ خموش آن خلوتِ چموش حتی مه غلیظِ همیشه تنیده اش انبوه برگ و خش خش ِ رام و رمیده اش آنجا هر آنچه هست دارد به یاد و بوی تو پیوندِ ناگسست . . بهرام باعزت متن کامل شعر در ادامه ی مطلب

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

شمـــــع دارد مثل جانم بی قراری می کند امشب او هــم سوز را لحظه شماری می کند آفت تاخیر سوزد خــــــــــرمن جانهای ما ورنه شوری جــان ما با هر شراری می کند شمـع و من پروانه ی موهوم عشقی بی رُخیم کـه به شطرنجی چو آتش او قماری می کند جمله هشیاران به دست غــــم گرفتار آمدند جام ساقی جان مـــا را مستِ یاری می کند مشق مروه تا صفا از بی صفایی دل است جا که مشی ِ دل،صفا را قبله داری می کند آنکه حتی «عشق»را درحال هجی کردن است در جهان شاید توان گفتن کــه کاری می کند هر سری که با سرابی گرم شد گمراه شد ای خوشا ما را شرابی کز سر عاری می کند بهرام باعزت

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

امشب به ساز خاطره مضراب مي زنم مضراب را به ياد تو بي تاب میزنم آری، کویر عاطفه ام، تشنه ی توام دل را به ياد توست كه بر آب میزنم فانوس آسماني و من هم ستاره وار چشمك به سوي زورق مهتاب مي زنم رفت آن شبي كه اشك مرا خواب مي ربود " امشب به سيل اشك ره خواب مي زنم " بين هجوم اين همه تصوير رنگ رنگ تنها نگاه توست كه در قاب ميزنم حسین منزوی

برچسب: امشب به ساز خاطره مضراب ميزنم,امشب به ساز خاطره مضراب میزنم, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

غم ِ بی مهری ِ آنان که دلم می سوزند آنچنان است که خون بر جگرم می دوزند با ددآهنگ چه گویم سخن از زخمه ی عشق؟ که هماهنگ نشد لغلغه با نغمه ی عشق هی بپرسند آنیمای تو کیست! فرض اگر قحطی ِ دانستن و دانائی هست به خدا اینهمه نیست! ......... تیشه ی «بی تو سرودن» دستم از سر دلتنگی می تراشم سنگی جوهرش : خون دلم سوز: قلم شاید این سنگ شود عاقبت از هستی و از نام و نشانِ ِ من علـَـم نازنینا ! قفس ِ بی کسی و رنج ِ من آن دانه و آبی پُر داشت که یهودای جفا در دل ِ عیسی انباشت تو آنیمای پدید آمده از ققنوسی حاصل ِ چاره ترین نسخه ی جالینوسی مردی از طیفِ صبوری که به شیرین خودش باور داشت در قماری تهی از باورها ناکجاهای دلش را طی کرد تیشه اش بر جگرِ خویش چو فرهاد گرفت زندگی را قی کرد! در برودت زده فصلی سخن ِ آینه ها لکنت و گنگی ِ تصویرترین فاصله بود که سیاووش ِ اساطیری ِ ققنوس تبار مردِ صورتگرِ عشق که در ادراکِ زمان سیرتِ بی صورتِ او ناگنجید از دل ِ آتش ِ جانش که خودش را سوزاند حجم ِ خاکستری آورد پدید و آنیمایش خواند ! بهرام باعزت

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

اینکه گویند محال است رسد کوه به کوه ولی آدم به مجال است رسد تا آدم گرچه اهلِ دو جهان متفاوت باشند حرف بی ربطی نیست که دل آرد به ستوه دلربا شاعره ای چندی پیش از گذرگاهِ زمان ار فراسوی جهان گذران از دیار دل و از مردم جان آمد و بر در ِ خلوتکده ام حلقه نواخت خلوتی با من ِ دلسوخته ساخت شهر او در ته ِ شبهای خیالی جا داشت خیلی آن دور که مهتاب آنجا خیمه ای بر پا داشت چند روزی شب و روز جُسته گوشه ز غم و گشته دلم حاشیه سوز شب همه مثنوی عشق به هم می خواندیم روز هم با بلمِ چشم غزالش به هوسناکترین بحر ِ غزل می راندیم قلم و من که دو پرورده ی معنا هستیم در افق های نگارش صورتی از فلکی می بستیم در قداستکده ی عشق شود تا که سخن خیس ِ ظهور با وضو بودم جور صنع را در سخنم دید طبیعی تر از آن که زبان می کشد حسرتِ از صنعت و از حصر تکلف رَستن درِ تحسین نتوانست به طبعم بستن گفت: دیوان ادب از سخنت آب خور است شب و روزِ سخن از طبع تو عرصه گهی از ماه و خور است هنرت عطرترین است به باغ احساس سخن توست در این عطرکده بوی اساس عیسیِ ثانی ِ عصری که سیه پیشه تر از کیشِ شب است تویی ای آنکه سخن روزترین از تو به تاب و به تب

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

بیا، مرو ز کنارم، بیا که می میرم نکن مرا به غریبی رها که می میرم توان کشمکشم نیست بی تو با ایام برونم آور از این ماجرا که می میرم نه قول هم سفری تا همیشه ام دادی؟ قرار خویش منه زیر پا که می میرم به خاک پای تو سر می نهم ، دریغ مکن زچشم های من این توتیا که می میرم مگر نه جفت توام قوی من؟ مکن بی من، به سوی برکه آخر شنا ، که می میرم اگر هنوز من آواز آخرین توام بخوان مرا و مخوان جز مرا که می میرم برای من که چنینم تو جان متصلی مرا ز خود مکن ای جان جدا ، که می میرم ز چشم هایت اگر ناگزیر دل بکنم به مهربانی آن چشم ها که می میرم حسین منزوی

برچسب: بیا مرو ز کنارم بیا که میمیرم, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:02

قرنها می گذرد

اما هنوز هم تنهائی ام تو را در پشت دیوار زمان زمزمه می کند

چیزهائی هست که نمی دانم

مثل باوری در پرده که همیشه از تو برای من قصه می گوید

فقط می دانم

روزی که در ناتمامی ِجاده ی مهاجرت

مجال دیدنت برایم دست خواهد داد

همه ی من در تو خواهد کوچید

بهرام باعزت

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 18:01

شب همه شــب بي تو دل آه و نوا مي كند كــاش بداني كــه او بي تو چه ها مي كند بوي كسـي مي رسد هر دم از اين رهگذر هـر نفسش برجگـــر سر زده جا مي كند تند مـــران ســاربان زانكـــه دلــي درقفا هست كه با روي دوست نشوونما مي كند گـــــر دلـم از سوختن سر دهـد آوا به پا! دامنت از آتـشـــي تر كــه به پا مي كند اهل دل است آنكه اوخون جگر مي خورد اهل گِل اسـت آنكه اوسعي صفــا مي كند حادثه ي من چوهست تيتربه اخبارِ دوست ســــــوته دلان نامِ من حــادثه سا مي كند هســـت درونم كســــي ر

برچسب: شب همه شب,شب همه شب تنها منتظرت بودم,شب همه شب عاشقونه,شب همه شب مثال مه,شب همه شب دعای تو,شب همه شب دعا کنم,شب همه شب همدم,شب همه شب انتظار صبح میرود,شب همه شب شد نغمه گري,شب همه شب دعای من, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 12:34

من کی هستم؟!

ظلمتِ این شبانه ی همواره

تابش ِ ایمان ِ من است

باور کن رهگذر!

ایمان من همین است:

من، من نیستم

استاد بهرام باعزت

برچسب: من کی هستم روانشناسی,من کی هستم,من کی هستم جکی چان,من کي هستم,من کی هستم فیلم,من شبیه کی هستم,رمان من کی هستم,فیلم من کی هستم جکی چان,رمان من كي هستم,شعر من کی هستم, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 4:20

پس از یک شبِ مستی و عشق و راز

که عمری ست یلدائی و پُر فراز

چنین گفت پروانه با شمع : خیز!

شرابِ رسیدن به پیمانه ریز

و اینک کسی پشتِ در !

مجالی نمانده ، چه باک؟!

به یاد کسی چون تو سهل است،

همپای این پشتِ در مانده ناکس شدن

به یاد تو سهل است هر بس شدن

فقط یک نفس مهلتِ آن که از جام ِ نامت بنوشم بده

و با لختِ نامت شوم عشقباز،

که سخت است تنها دَمی را از عمر

به غفلت ز مستی فرا پس شدن

استاد بهرام باعزت

برچسب: پس از یک اربعین هجران و دوری,پس از یک اربعین رنج واسارت,پس از یک جستجوی نقره ای,پس از یک عمر زندگی عکس,پس از یک اربعین برگشته زینب,گفتگوهای پس از یک خاکسپاری,زایمان طبیعی پس از یکبار سزارین,تغذیه کودک پس از یک سالگی,سقط جنین پس از یک ماه,علائم بارداری پس از یک هفته, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 4:20

به اندازه ی وسعتِ جاده ی تنهائی ام

تو در من جاری هستی

اما باز تشنه ام

تشنه ی عبوری از جنسِ تو

راستی !

باز از کدام طرف

پای خش خش ِ سر آغازی بنشینم

که دوباره و دوباره

امتداد این جاده را

تا لبِ عبوری از جنس تو

پر از تشنگی ِ تنهائی می کند؟

استاد بهرام باعزت

برچسب: تو در من آتشی هستی,تو در من زنده ای,تو در من آن تب گرمی,تو در من فریاد شدی,تو من,تو من چت,تو من فیلم,تو من دانلود فیلم,تو را من در چشم راهم, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 4:19

چه شبهائی که از دیوار بلند خیال بالا آمدم و به حجمِ ناباورانه ی تو در تنگنای هستی ام خیره شدم اما افسوس هیچوقت نشد تو را آن چنان که دلم می خواست ببینم زیبای من ! تو برای من آفریده شده ای ، برای اشکهای خاموشم ، برای دلِ همیشه تنگم ، برای سوزهای شبانه ام، و برای همه ی لحظه های پر تب و تابِ عُمرم که تنها تو را شنیدند و باز می اندیشم که شاید دیگر هیچوقت این مجال را پیدا نکنم پس مثل همیشه به ضربانهای قلبم گوش می سپارم تا در این لحظه های پر تب و تاب و شاید لحظه های آخر دوباره تو را بشنوم صدای مقدسِ تو را ! استاد بهرام باعزت

برچسب: تو برای من بهترینی,تو من,تو من چت,تو من فیلم,تو من دانلود فیلم,عاشقانه های تو برای من, نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 11:55

چراغ هستی ام روی طاقچه ی انتظار سوسو می زند لحظه های شب اندودِ حسرتِ بودنت خلوت باورم را پر کرده است دیوار شب بلند است و تار و پود طره ی تو در پریشانکده ی خیالم چنان تنیده و دراز که من و «خدای درد» به زنجیریم در این کشاکش نامردمی مستی کیمیاست و خـُم شکسته ی باور ، بی شراب بی مهاری ِ اشکهایم در بغض ِ بی فراموشی ات آوار می شود و مشیّتِ جانسوز ِ بی تو بودن روی هستی ِ در طاقچه ی انتظار مانده ام استاد بهرام باعزت

برچسب: نویسنده: محمد نوروزی تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 11:55

صفحه بندی